رضا قلى خان ( هدايت )
127
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
اوراز تبديل افراز است يعنى بالا اوراشتن بر وزن و معنى برداشتن و افراختن اورامن و اورامين بضمّ اول و فتح ميم و سكون نون نوعى از خوانندكى كه خاصهء فارسيان است و شعر آن نيز به زبان پهلوى است و نام دهى از مضافات كاشان كه آن را جوشقان كويند چون اين قسم خوانندكى را مردى از اهل اورائه مذكور تتبّع كرده باورامن و اورامه مشهور شده بندار رازى كفته شعر لحن اورامين و بيت پهلوى * زخمه رود و سماع خسروى فتحعلى خان صباى ملك الشّعرا كفته شعر سنان تهمتن در چشمشان مژكان تهمينه * غريو اهرمن در كوششان آهنك اورامن اورديدن به وزن نورديدن بمعنى جنك كردن اورس بفتح اول و كسر ثانى و سكون را درخت سرو كوهى را خوانند كه به عربى عرعر كويند و بحذف الف نيز آمده و بپارسى درى سرو را درا ؟ ؟ ؟ كويند چنان كه مرو را مور خوانند و رس و سرو مقلوب يكديكراند اما سرو عربى است و در قاموس آمده كه شروان بكسر شين در فارسى بمعنى سرو است اورك بفتح اول و ثالث و سكون ثانى و كاف ريسمانى است كه در ايام اعياد از درخت بياويزند طفلان در آن نشينند و در هوا آيند و روند شمالى دهستانى كفته شعر هركرا عقل باشد و فرهنك * نزد او اورك است به ز اورنك اوركوه بمعنى ابركوه و آن نام شهريست قريب باصفهان كه بر كوهى واقع شده بدين مناسبت به اين اسم موسوم آمده ابرقوه معرب آنست اورمز و اورمزد بضم اول و ميم و سكون ثانى مجهول و ثالث و زاى نقطهدار نامى است از نامهاى پارسى ايزد تعالى همچنين نام ستارهء مشترى است كه آن را زاوش نيز خوانند و ديكر نام روز اول است از هر ماه شمسى و نام فرشتهايست كه تدبير امور روز اورمز به دو متعلق است و در آن ايام وجد كنند چنان كه حكيم فردوسى كفته شعر شب اورمزد آمد و ماه دى * ز كفتن برآساى و بردار مى مختارى كفته شعر دو جا جنبد جهان را بسوى صدر جهان * ز اورمزد دى و غرهء مه رمضان عنصرى كفته شعر بخار دريا بر اورمزد فروردين * همى فروكسلد عقدهاى درّ ثمين و بحذف دال و ضمّ ميم آمده كمين بندهء تو بود اورمز * كه تو چون شبانى و ايشان چو بز و نام هرمز پادشاه مشهور در پارسيان متعدد بوده و بنسه يعنى نبيرهء اسفنديار نيز اين نام داشته فردوسى كفته شعر سر شاه و ديهيم شاه اورمزد * كه رخشان بدى چون به ماه اورمزد و نام آخنوخ مشهور بادريس نبى كه بهرمس معروف است اورنج بفتح اول و سكون دويم بمعنى سكنكور است كه آن را به عربى عنب الثّعلب كويند اورنجن و اورنجين ميلى است از طلا و نقره مر زنان را و آنچه بر دست كنند دست اورنجن و آنچه بر پاى كنند پاى اورنجن و اصل آن آرنج است كه اول بمعنى زينت آرنج بوده است و او افزوده و بباى فارسى و فا نيز اين واو متبدل مىكردد اورند با اول مفتوح بمعنى فر و شكوه و زيبائى و آن را افرند و اورنك نيز كويند كمال كفته شعر كه مملكت ز شكوه تو برده صد اورنك اسدى كفته ع جهان خرم از فر و اورنك تو و بمعنى تخت پادشاهان نيز آمده و نام پسركى پشين پدر لهراسب بوده چنان كه فردوسى كفته ع كه لهراسب بد پور اورند شاه و بمعنى فريب و دغا نيز كفتهاند اورنديدن بمعنى فريبانيدن و مكر و حيله است اورنك بر وزن فرهنك تخت پادشاهان و غالب معانى كذشته و بمعنى عقل و دانش و فروز بيائى و بمعنى جانورى كه عربان ارضه خوانند در برهان آورده و نام مرديست كه عاشق كلچهر بود ع اورنك كو كلچهر كو * نقش وفا و مهر كو و بمعنى شادى و خوشحالى آمده زراتشت بهرام كفته شعر جهان آباد كشت و شاد و اورنك * نه داد و دين و از خوبى و هوشنك اورنكآباد نام شهريست كه محمّد ملقب باورنك زيب پسر شاه جهان بايرى بنام خود در هندوستان بنا كرده بمرور خرابى يافته در اين سنوات قريب ده هزار باب خانه در آن باقيست اورنكى نام پردهايست از موسيقى مخترع باربد شيخ افلامى كفته شعر چو اورنكى و ناقوسى زدى ساز * شدى اورنك چون ناقوس آواز اوروختن به وزن و معنى افروختن